محاصره دریایی اخیر میان ایران و آمریکا در خلیج فارس را باید نه صرفاً یک تنش نظامی، بلکه یک شوک چندلایه به قلب اقتصاد جهانی دانست؛ شوکی که از یک گلوگاه باریک آغاز میشود اما امواج آن تا دورترین بازارهای مالی جهان پیش میرود. تنگه هرمز، این شریان حیاتی، روزانه حدود یکپنجم نفت جهان را عبور میدهد و هرگونه اختلال در آن، بلافاصله معادلات عرضه و تقاضای جهانی را بههم میریزد. در چنین بستری، حتی زمزمه ناامنی کافی است تا بازارها وارد فاز تدافعی شوند، چه برسد به شرایطی که نشانههایی از محاصره و درگیری بالفعل دیده میشود.
اولین واکنش، طبق الگوی همیشگی بازارهای انرژی ، در قیمت نفت ظاهر میشود. با تشدید تنشها، قیمتها جهش پیدا میکنند، اما نکته کلیدی اینجاست که این افزایش صرفاً ناشی از کاهش واقعی عرضه نیست، بلکه بخش بزرگی از آن به پرمیوم ریسک ژئوپلیتیک مربوط میشود؛ یعنی قیمتی که بازار برای نا اطمینانی، ترس و سناریوهای بدبینانه میپردازد.
در این شرایط، نفت دیگر فقط یک کالا نیست ، بلکه به داراییای تبدیل میشود که آینده نامطمئن جهان را در خود منعکس میکند. به همین دلیل ، حتی اگر جریان فیزیکی نفت کاملاً متوقف نشود ، صرف تهدید آن میتواند قیمتها را به سطوحی برساند که پیشتر تنها در سناریوهای بحرانی تصور میشد.(پیش تر از این موضوع بحث امنیت و جلو گیری در ریسک در مدیریت دارایی های در طلا خلاصه میشد)
در لایه بعدی، اختلال در عرضه بهتدریج از یک ریسک ذهنی به یک واقعیت عینی تبدیل میشود. کاهش صادرات کشورهای حوزه خلیج فارس، تأخیر در عبور نفتکشها و افزایش هزینههای حملونقل ، همگی به معنای کاهش مؤثر عرضه در بازار جهانی است.
در چنین فضایی، بازار از حالت تعادل خارج شده و به سمت کمبود ساختاری حرکت میکند. حتی اگر ذخایر استراتژیک برخی کشورها وارد بازار شود (که این ذخایر کمتر از حد سه ماهه در اکثر کشور ها اروپایی و کوچک است ) ، این اقدام تنها میتواند اثر شوک را به تعویق بیندازد ، نه اینکه آن را بهطور کامل خنثی کند.(در واقع اثر بخشی عرضه ها با آزاد سازی ذخایر استراتژیک عملا غیر ممکن است چرا که بخش عمده ای از این ذخایر مصارف داخلی دارد و مازادی برای عرضه در بازار های جهانی نیست)
اما داستان به نفت ختم نمیشود: افزایش قیمت انرژی مانند دومینویی است که بهسرعت به سایر بخشهای اقتصاد جهانی سرایت میکند. هزینه تولید بالا میرود، قیمت حملونقل افزایش مییابد و در نهایت تورم در سراسر جهان تقویت میشود. این همان نقطهای است که بانکهای مرکزی در یک دوراهی دشوار قرار میگیرند: از یک سو باید برای مهار تورم نرخ بهره را افزایش دهند و از سوی دیگر، این اقدام میتواند اقتصاد را به سمت رکود سوق دهد. نتیجه چنین وضعیتی اغلب چیزی شبیه به «رکود تورمی» است؛ ترکیبی ناخوشایند از رشد پایین و تورم بالا که مدیریت آن بهمراتب پیچیدهتر از بحرانهای معمول اقتصادی است.( اعمال افزایش در نرخ بهره عملا یک اتفاق با تبعات بسیار متفات تر است و شاید پس از عبور از بحران فعلی کنترل شرایط در اقتصاد جهانی به واسطه سرکوب نرخ بهره انتقال سرمایه بین دارایی ها را به پیش از جنگ و بحران باز نمیگرداند)
بازارهای مالی نیز بهسرعت به این شرایط واکنش نشان میدهند. سرمایهگذاران از داراییهای پرریسک فاصله میگیرند و به سمت پناهگاههای امن حرکت میکنند. طلا، دلار و داراییهای مرتبط با انرژی در چنین فضایی جذابتر میشوند ، در حالی که بازارهای سهام تحت فشار قرار میگیرند. افزایش عدم قطعیت ، کاهش پیشبینی پذیری سود شرکتها و بالا رفتن نرخهای بهره، همگی عواملی هستند که به افت ارزش سهام دامن میزنند. در همین حال ، بازار بدهی نیز با نوساناتی مواجه میشود ، زیرا سرمایهگذاران برای جبران ریسک بالاتر، بازده بیشتری طلب میکنند.(پس نرخ بهره و تغییرات نرخ بهره مستقیما بر تمام دارایی ها و شاید بیشترین تایثیر بر دارایی های مبتنی بر پوشش ریسک تاثیر دارد)
یکی از مهمترین اما کمتر دیدهشدهترین پیامدهای این بحران ، اختلال در زنجیرههای لجستیکی و حملونقل جهانی است. افزایش هزینه بیمه کشتیها ، تغییر مسیرهای تجاری و کاهش تمایل شرکتها به عبور از مناطق پرریسک ، باعث میشود حتی در صورت وجود کالا، انتقال آن با مشکل مواجه شود. این یعنی اقتصاد جهانی با پدیدهای مواجه میشود که میتوان آن را «کمبود در دسترس» نامید؛ وضعیتی که در آن کالاها وجود دارند اما بهموقع و با هزینه مناسب به مقصد نمیرسند.
در سطح منطقهای ، کشورهای حوزه خلیج فارس بیشترین آسیبپذیری را دارند. وابستگی بالای این کشورها به واردات ، بهویژه در حوزه مواد غذایی ، باعث میشود هرگونه اختلال در مسیرهای دریایی بهسرعت به افزایش قیمتها و فشار بر معیشت منجر شود. ز سوی دیگر ، زیرساختهایی مانند آبشیرینکنها که به انرژی وابستهاند ، در معرض اختلال قرار میگیرند و این موضوع میتواند بحران را از یک مسئله اقتصادی به یک چالش انسانی نیز تبدیل کند.
در نهایت، آینده این بحران را باید در قالب سناریوهای مختلف تحلیل کرد. در سناریوی خوشبینانه، تنشها بهسرعت کنترل شده و مسیرهای دریایی دوباره بازگشایی میشوند؛ در این حالت، بازارها بهتدریج آرام میگیرند و قیمتها در سطوحی نسبتاً بالا اما قابل مدیریت تثبیت میشوند. در سناریوی میانه، تنشها ادامه پیدا میکنند اما به درگیری گسترده تبدیل نمیشوند؛ نتیجه این وضعیت، تداوم قیمتهای بالای انرژی و شکلگیری نوعی رکود تورمی ملایم در اقتصاد جهانی است. اما در سناریوی بدبینانه، تشدید درگیریها میتواند به یک بحران تمامعیار انرژی منجر شود که پیامدهای آن شامل جهش شدید قیمت نفت، رکود جهانی و حتی بروز بحرانهای شدید مالی خواهد بود.
جمعبندی:
آنچه امروز در خلیج فارس جریان دارد، صرفاً یک تنش منطقهای نیست ، بلکه نشانهای از ورود بازارهای جهانی به دورهای است که در آن ریسکهای ژئوپلیتیک نقش تعیینکنندهتری نسبت به گذشته ایفا میکنند. در چنین جهانی، قیمتها نه فقط بر اساس عرضه و تقاضا، بلکه بر پایه نااطمینانی ، قدرت و استراتژی شکل میگیرند. تنگهها دیگر فقط مسیر عبور کالا نیستند، بلکه به اهرمهای فشار تبدیل شدهاند و بازارها بیش از هر زمان دیگری، به صحنهای برای بازتاب این تنشها بدل شدهاند.
بررسی اثرات مربوط به محاصره دریایی در خلیج فارس
محاصره دریایی اخیر میان ایران و آمریکا در خلیج فارس را باید نه صرفاً یک تنش نظامی، بلکه یک شوک چندلایه به قلب اقتصاد جهانی دانست؛ شوکی که از یک گلوگاه باریک آغاز میشود اما امواج آن تا دورترین بازارهای مالی جهان پیش میرود. تنگه هرمز، این شریان حیاتی، روزانه حدود یکپنجم نفت جهان را عبور میدهد و هرگونه اختلال در آن، بلافاصله معادلات عرضه و تقاضای جهانی را بههم میریزد. در چنین بستری، حتی زمزمه ناامنی کافی است تا بازارها وارد فاز تدافعی شوند، چه برسد به شرایطی که نشانههایی از محاصره و درگیری بالفعل دیده میشود.